
نقد و بررسی انیمه Demon Slayer Infinity Castle
منتشر شده در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
انیمه ی سینمایی شیطان کش با عنوان قلعه ی بی انتها، شروع فاز نهایی نبرد با موزان کیبوتسوجی هست و شخصیت های کلیدی داستان رو وارد قلعهی بی نهایت میکنه.

به شخصه با دیدن این انیمه خیلی ناراحت شدم و داستان ها واقعا تاثیرگذار بودن. این سناریو، پتانسیل زیادی برای تحریک احساسات مخاطب و تحریکش برای فکر کردن درمورد نبرد خیر و شر داره اما نحوه ی پرداختنش به این موضوع، گاها به زنگ خطرهایی نزدیک میشه که نمیشه نادیده شون گرفت.
شخصیت پردازی افراد شرور، در سطح خیلی خوبی هست. نابهنجاری های داستان رو شاید بهتر باشه در لایه هایی جست و جو کرد که با عرفان شرقی، آمیختگی زیادی پیدا میکنه.
موزان با اینکه در ظاهر نماد شر مطبق هست اما ریشه هاش در ترس از فناپذیری و میل به جاودانگی قرار داره که یکی از مضامین اصلی در عرفان شرقی به حساب میاد. بسیاری از شیاطین هم قبل از تبدیل شدن، انسان هایی بودن که در رنج، فقر یا طرد اجتماعی زندگی میکردن.
در عرفان بودایی و شینتو، رنج و میل دو نیروی بنیادین هستن که انسان رو از مسیر روشنایی دور میکنن.

برای درک بهتر انتقادات، بهتره عواملی که روی افزایش تحریک حسی انیمه تاثیر داشتن رو مرور کنیم. شیاطین میتونن بسته به میزان استعداد، انگیزه و تلاش، به سطوح قدرت متفاوتی برسن و بعضا حالت شکست ناپذیری پیدا کنن و باعث قربانی شدن افراد خیرخواه زیادی بشن.
این تصویر، منطقی و باورپذیریه ولی در بسیاری از سنت ها، نادیده گرفته میشه. مثلا الگوی شکست تاریکی در داستان های ریشه گرفته از فرهنگ مسیحی، ممکنه خیلی ساده و سرراست ترسیم بشه اما این داستان، کشمکش رو تا حد زیادی، منطقی تر جلوه میده.
در دنیای واقعی، شرارت و نیت بد، میتونه قدرت زیادی به دست بیاره و قربانی های زیادی بگیره.
همچنین در این انیمه، خوب بودن کافی نیست بلکه مهارت ها با تمرین و مبارزات زیادی به دست میان و افرادی که انگیزه های پیچیده و قوی داشتن، شانس بقای بیشتری هم دارن که این موضوع هم به خودی خود چیز بدی نیست و به جذابیت داستان و تقویت وجه حماسیش کمک میکنه.
در این انیمه، شخصیت هایی مثل تانجیرو با اینکه نیت پاک و قلب مهربونی دارن، فقط وقتی میتونن از دیگران محافظت کنن که مهارت، تمرین و استقامت داشته باشن. این یعنی اخلاق، بدون قدرت، صرفا یک آرزو باقی میمونه.
خیلی از شخصیت ها، چه انسان و چه شیطان، انگیزه هایی دارن که ترکیبی از عشق، انتقام، ترس یا میل به بقاست. این انگیزه ها، شخصیت ها رو از کلیشه خارج میکنن و بهشون عمق میدن و همین باعث میشه که حتی نبردها، فقط فیزیکی نباشن بلکه درونی و فلسفی هم جلوه کنن.
هیچکس در این جهان، قدرت رو به راحتی به دست نمیاره. حتی نزوکو، که قدرتی ذاتی داره، باید با میل به خون، با هویت دوگانه اش و با نگاه دیگران بجنگه. این یعنی قدرت، نه فقط یک موهبت بلکه یک بار اخلاقی هم هست.

نابهنجاری داستان، زمانی بیشتر ظاهر میشه که برای از بین رفتن شرارت و حاکم شدن صلح، نیاز به قربانی، ضروری و اجتناب ناپذیر جلوه میکنه. نقش جامعه در شکل دادن نابهنجاری ها و موجودات شیطانی، با وجود اشاره به ریشه ی انسانی شیاطین، در اینجا نادیده گرفته شده. یعنی ما همه اش منتظریم که موزان از بین بره ولی آیا اگر اون از بین بره، دیگه این سلسله کشتارها تموم میشه؟ راهی که موزان رفته رو افراد دیگه ای هم میتونن طی کنن و در سطح گسترده تری اجراش کنن. اما این داستان، بیشتر از اینکه به نحوه و دلیل شکل گیری مسیر موزان فکر کنه، روی نابودی شیاطین فعلی تمرکز کرده. این به دور از آینده نگری هست.
تصویری که انیمه از شرارت موزان نشون میده، بیشتر شبیه نوعی تصویر ازلی و بیش از حد الهیه که تقدیر مبارزین و قاتل اصلی موزان، در آسمان ها نوشته شده. این انیمه، در مواقع خاص، ارجاع هایی به باورهایی مثل تناسخ و زندگی بعدی و بهشت و جهنم داره ولی از این عناصر، بیشتر برای معنا بخشیدن به مرگ استفاده میکنه، نه معنا بخشیدن به زندگی. این کار نه تنها بار تراژیک و تاریک داستان رو کم نمیکنه بلکه حکمت پشت این مشکلات رو، مالیخولیایی تر جلوه میده.
شیاطین با نیروهای غیر این جهانی خودشون در زمین جولان میدن درحالیکه زندگی مبارزین، عاری از الهام و تجارب غیر این جهانیه، مگر زمانی که به مرگ نزدیک باشن. در حالت عادی، اونها با آسیب های شدید عاطفی و خاطراتی که از زندگی عزیزانشون دارن، با بغض و خشم میجنگن و همین فلش بک ها و انگیزه های ترحم برانگیز هست که به بار احساسی داستان، اضافه میکنه. اما آیا فرمول پشت این تحریک حسی، سالم و بهینه است؟ بنا به دلایلی که بعضی هاشون گفته شد، جوابم به این سوال، مثبت نیست.
شیطان کش با وجود تمام قدرت بصری و احساسیش، در لایه های عمیقتر دچار نوعی تقدیرگرایی شبه الهی شده و شرارت، دیگه محصول جامعه نیست بلکه یک موجود ازلی هست که باید با قربانی و مرگ از بین بره.
با اینکه شیاطین ریشه ی انسانی دارن، داستان بیشتر روی نابودی فعلی ها تمرکز کرده تا پیشگیری از تکرار این چرخه ی تولید شرارت؛ یعنی موزان، به جای اینکه محصول یک ساختار باشه، تبدیل شده به نماد شر مطلق و این کار، آینده نگری رو از روایت حذف میکنه.
صلح، فقط با مرگ و قربانی ممکنه نه با اصلاح، فهم و تغییر ساختار و این منطق، هم تراژدی داستان رو تقویت کرده و هم نابهنجاری رو به شکل غیر مستقیمی تقدیس میکنه.

تناسخ، بهشت و جهنم، در داستان شیطان کش، همگی در خدمت مرگ هستن و نه در خدمت زیستن، و این باعث میشه که حکمت پشت رنج ها، به جای روشنایی، مالیخولیایی و تاریک جلوه کنه.
احساسات نه از فهم، بلکه از ترحم و تراژدی میان و این باعث میشه که مخاطب به جای رسد، صرفا احساساتش رو مصرف کنه. در این داستان، هر جایی هم که گروه شیطان کش از قدرت های ماورایی استفاده کرده، به واسطه ی کنترل یک نیروی شیطانی بوده. این فرمول، در انیمه های محبوب در این ژانر، معمولا با غلظت بیشتری مورد استفاده قرار میگیره که در نوع خودش، یک پیام بسیار شبهه برانگیز داره؛ اینکه استفاده از نیرو و روش و ابزارهای شرورانه، برای پیروزی بر شر، اجتناب ناپذیره. درواقع سناریوهای آسیای شرقی، به کرار به همچین ایده هایی دامن زدن و درمورد شیطان کش هم تا حد زیادی صدق میکنه اما لزوما ایده ی خوبی نیست.
در شیطان کش، قدرت های ماورایی گروه شیطان کش، اغلب از کنترل یا همزیستی با نیروهای شیطانی به دست میان. به طور مثال نزوکو که خودش یک شیطانه. این یعنی پیروزی، نه از طریق پاکی یا اصلاح، بلکه از طریق مصرف کنترل شده ی شرارت ممکن میشه.
وقتی تنها راه شکست دادن شر، استفاده از ابزارهای خودش باشه، مرز بین خیر و شر محو میشه و این به جای رشد اخلاقی، منجر به نرمال سازی خشونت و فساد میشه. این الگو رو میشه در انیمه ی ناروتو یا جوجوتیو کایزن هم به کرار و با غلظت بیشتری مشاهده کرد. شخصیت ها برای نجات جهان، باید با نیروهای تاریک همزیستی کنن. این الگو، به جای نقد ساختار شر، تبدیل میشه به تقدیر از قدرت شر، به شرط کنترل کردنش.
در این روایت ها، کمتر کسی تلاش میکنه شر رو از ریشه اصلاح کنه یا ساختارهای تولید شر رو تغییر بده و این باعث میشه که مخاطب، به جای طرح سوال، فقط به همدلی با خشونت کنترل شده عادت کنه.
اما فارغ از نقدهای منفی، شیطان کش از اون انیمه هایی هست که پایان هر فصل یا فیلمش مثل یک حماسه ی تمام عیار به نظر میرسه. ترکیب نبردهای نفسگیر، موسیقی کوبنده و لحظات احساسی باعث میشه آدم تا آخرین دقیقه غرقش بشه.
طراحی صحنه های مبارزه با جزئیات و ریتم سریع، حس شکوه و عظمت میده و موسیقی پر انرژی و دراماتیک، هر لحظه رو به یک اوج حماسی تبدیل میکنه. رابطه ی شخصیت ها بار انسانی داستان رو سنگین تر میکنه و مبارزه ها رو از یک جنگ ساده فراتر میبره. حتی در سخت ترین لحظه ها هم داستان، امید و اراده ی انسانی رو برجسته میکنه.

ادامه ی داستان شیطان کش دیگه به شکل سریال نمیاد و قراره با یک سه گانه ی سینمایی تموم بشه.
استودیو ufotable اعلام کرده که بخش پایانی داستان دیگه در قالب فصل جدید سریالی ساخته نمیشه و این سه قسمت پایانی براساس آرک های نهایی مانگا ساخته میشن یعنی آرک قلعه ی بی نهایت، شمارش معکوس طلوع خورشید.
اگر طلوع خورشید نبود، این شیطان کش ها واقعا کارشون زار بود. کل فلسفه ی شیطان کش روی همین طلوع خورشید بنا شده. خورشید تنها چیزی هست که حتی قدرتمندترین شیاطین نمیتونن در برابرش دوام بیارن. همین باعث میشه نبردها همیشه یک شمارش معکوس حماسی داشته باشن و باید تا طلوع زنده بمونن.
خورشید در این داستان فقط یک عنصر طبیعی نیست بلکه نماد امید و پاکیه. هربار که طلوع میکنه، انگار جهان دوباره از تاریکی نجات پیدا میکنه. واقعا پس زمینه ی شخصیت ها خیلی جالب هستن و زمان روایتشون، یعنی وقتی که دارن شکست میخورن، بسیار بار احساسی داستان رو افزایش میده.
وقتی دشمن ها در حال نابودی هستن، داستان زندگی شون باز میشه و ما میبینیم که پشت این هیولا چه انسان های شکسته و پر از دردی وجود داره.
وقتی گذشته ی شیاطین روایت میشه، دیگه صرفا یک موجود شرور نیستن و تبدیل میشن به انسان هایی که قربانی شرایط، وسوسه یا تراژدی شدن.
لحظه ی شکست، نقطه ی اوج خشونت و نابودیه اما همزمان پر از همدلی و غم میشه. این تضاد باعث میشه احساسات مخاطب چندبرابر بشه.

داستان آکازا
آکازا اسم شیطانی هست که با مشت میجنگه و رده ی بالای سوم از دوازده کیزوکی هست.
اون یکی از قدرتمند ترین شیاطین تحت فرمان موزانه و هنر خون شیطانیش بر پایه ی مبارزات رزمی و مشت زنی هست و تکنیک هایی شبیه هنرهای رزمی انسانی اما با قدرتی فراتر از تصور رو به کار میگیره.
برخلاف خیلی از شیاطین، آکازا هنوز بخشی از انسانیتش رو حفظ کرده و به قدرت و مبارزه ی منصفانه اهمیت میده و از کشتن زن ها نفرت داره.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان این قسمت رو لو بده.
در پایان این قسمت، نبرد آکازا با گیو و تانجیرو، منجر به شکستش میشه. فروپاشی آکازا لزوما در برابر مبارزه با شیطان کش ها نیست بلکه یک لحظه ی تراژیک رو رقم میزنه که باعث آشکار شدن گذشته ی انسانیش میشه.
آکازا با این که قدرت فوق العاده ای داشت، اصول خودش رو حفظ کرد و زن ها رو نمیکشت. این ویژگی از گذشته ی انسانیش میاد چون نامزدش رو از دست داده بود و همین باعث شد نسبت به زنان نوعی احترام یا ممنوعیت درونی داشته باشه.
دومای به عنوان شیطان رنک 2، برعکس آکازا، دقیقا به خاطر همین کارش با زن ها بدنامه. اون زن های زیادی رو فریب داد، به فرقه ی خودش کشوند و بعد قربانی کرد. شخصیتش ترکیبی از جذابیت سطحی و بی رحمی مطلقه.
هر شیطان، یک فلسفه و گذشته ی خاص داره که حتی در لحظه ی شکست، بار احساسی داستان رو چند برابر میکنه.
تمرکز دومای روی زن ها بیشتر به خاطر نقشش به عنوان رهبر فرقه و شیوه ی شکارش بود. اون زن های آسیب پذیر رو راحت تر جذب میکرد اما درواقع مردها هم در فرقه اش حضور داشتن و قربانی میشدن.
دومای در قالب یک فرقه ی مذهبی به اسم Eternal Paradise فعالیت میکرد. با ظاهر آروم، لبخند دائمی و حرف های به ظاهر معنوی، افراد رو جذب میکرد. خیلی از پیروانش زن بودن چون با وعده ی آرامش معنوی، زن های آسیب پذیر یا ناامید رو راحت تر فریب میداد.
تمرکز داستان روی زن ها، بیشتر برای نشون دادن تضاد با آکازا که زن ها رو نمیکشت و برای بار دراماتیک هست. دومای برخلاف ظاهر آرومش، هیچ احساس واقعی نداره و انسان ها رو ضعیف و بی ارزش میدونه و قربانی کردنشون رو نوعی سرگرمی میبینه.

وقتی آکازا مرد، همکاراش یک لحظه متوجه شدن که قدرتش تغییر کرد یا فرصتی برای افزایش قدرتش فراهم شد ولی ازش استفاده نکرد. این بخش شاید کمی مبهم جلوه کنه. در این بخش، وقتی تانجیرو و گیو آکازا رو به نقطه ی شکست رسوندن، آکازا در آستانه ی مرگ قرار گرفت. در اون لحظه، بدنش به طور غریزی میخواست دوباره بازسازی بشه و حتی فرصتی برای تکامل داشت.
همکارانش برای لحظه ای حس کردن که نیروی آکازا در حال تکامل یا جهش هست و چیزی شبیه یک فرصت آخر برای تبدیل شدن به موجودی حتی قدرتمندتر بود. اما آکازا از این فرصت استفاده نکرد. همونطور که گفته شد، دلیل اصلیش به گذشته ی انسانی آکازا برمیگرده. اون در لحظه ی مرگ، خاطرات نامزد و استادش رو به یاد آورد و فهمید که مسیرش سراسر اشتباه بوده. به جای چنگ زدن به قدرت بیشتر، انتخاب کرد تسلیم بشه و اجازه بده مرگش پایان راه باشه. این تصمیم، برخلاف طبیعت شیاطین، یک انتخاب انسانی بود.
دومای و کوکوشیبو با اینکه ازش دور بودن ولی متوجه این تغییرات شدن. کوکوشیبو کسی بود که خیلی عصبانی شد.
دوازده کیزوکی، هرکدوم نیروی عظیمی دارن که مثل یک ارتعاش یا موج انرژی در کل قلعه پخش میشه. وقتی یکی از اون ها دچار تغییر یا ضعف شدید میشه، دیگران هم میتونن حس کنن. آکازا در لحظه ی مرگ، بدنش در آستانه ی جهش و بازسازی، به حدی تغییرش شدید بود که حتی شیاطین دورتر هم متوجهش شدن.
دومای بیشتر با حالت کنجکاوی و شوخی برخورد کرد. اون همیشه بی احساس و سطحی بوده پس تغییر قدرت آکازا براش بیشتر یه اتفاق سرگرم کننده بود.
برعکس، کوکوشیبو به عنوان شیطان رنک 1، به شدت عصبانی شد. دلیلش هم این بود که به قدرت مطلق وسواس داره و نمیتونه تحمل کنه که یکی از هم رده هاش فرصت جهش قدرت رو داشته باشه اما ازش استفاده نکنه. برای کوکوشیبو، این انتخاب آکازا نوعی خیانت به فلسفه ی شیاطین بود.
درواقع این نشون میده که حتی بین شیاطین رده بالا، اختلاف فلسفی وجود داره.
کوکوشیبو موهای بلند و تیره، بیشتر بنفش و سیاه داره و چهره اش با شش چشم شناخته میشه. اون قوی ترین عضو دوازده کیزوکی بعد از موزان هست. اون از هنر خون شیطانی خودش برای ترکیب شمشیرزنی و قدرت شیطانی استفاده میکنه و در گذشته، یک انسان به اسم میچی کاتسو تسوگیکونی، برادر یوریچی، شمشیرزن افسانه ای بوده.
شباهت کوکوشیبو به تانجیرو و پدرش یعنی نتجورو کامادو، تصادفی نیست و ریشه اش در تاریخ خاندان شمشیرزن هاست.
کوکوشیبو قبل از تبدیل شدن به شیطان، برادر بزرگتر یوریچی، شمشیرزن افسانه ای هست که رقص خدای خورشید رو بنیان گذاشت.
تکنیک های یوریچی و میچی کاتسو در طول نسل ها منتقل شد و به خانواده ی کامادو رسید. به همین دلیل تانجیرو و پدرش شباهت ظاهری و روحی به اون ها دارن.
درواقع این شباهت ظاهری نشون میده که تانجیرو وارث همون میراث باستانی هست که کوکوشیبو به خاطر حسادت و وسواس به قدرت، ازش منحرف شد.
یه نکته ی دیگه ای که حین دیدن این انیمه توجهمو جلب کرد این بود که وقتی کوکوشیبو داشت یک شمشیرزن دیگه رو وارد مسیر خودش میکرد، گفت که به عنوان یک شمشیرزن، راه رشدت سختتره و باید زیاد تمرین کنی.
و این درحالیه که بین شیاطین، میشه افرادی با مهارت های مختلف دید. خیلی هاشون اصلا رزمی کار به حساب نمیان و قدرتشون یک تصویر نمادین از مهارت ها یا کمبودهای دیگه بوده.
شاید این حرف کوکوشیبو از اینجا نشات میگیره که خودش یک شمشیرزن بود و سال ها در سایه ی برادرش یوریچی زندگی کرد و میدونست که رسیدن به اوج در مسیر شمشیرزنی تقریبا غیر ممکنه. حسادتش به یوریچی باعث شد باور کنه راه شمشیرزن، سختترین راهه و تنها با تبدیل شدن به شیطان میشه از محدودیت های انسانی عبور کرد.
کوکوشیبو شاید با این حرف میخواست نشون بده که شمشیرزن ها اگر بخوان به سطح شیاطین برسن، باید هزار برابر بیشتر تمرین کنن و باز هم شاید شکست بخورن و این نگاه، توجیهی برای خیانت خودش به مسیر انسانی هست.
این موضوعو هم میشه درنظر گرفت که حسادت اصولا یک ترومای دندونگیر، در مقابل آسیب روانی ای که بسیاری از شیاطین تجربه کرده بودن و با تکیه ی بهش تکامل پیدا کردن نیست.
جمع بندی
این انیمه با بودجه ی 20 میلیون دلاری ساخته شده و تا زمان تحریر این مطلب، بیشتر از 660 میلیون دلار فروش جهانی داشته. به لحاظ ساختاری، فیلم پر از صحنه های اکشن، نورپردازی های دراماتیک و موسیقی احساسی هست اما بعضا همین شدت احساسی، گاهی جای تحلیل اخلاقی رو میگیره.