
منو قبلا هزاربار دیدی، ولی بازم میترسی| بررسی کلیشههای ژانر وحشت
منتشر شده در تاریخ ۱۹ آذر ۱۴۰۴
کلیشه ها همیشه بد نیستن و اینکه یک فیلم چند سکانس کلیشه ای داره هم لزوما دلیلی بر بد بودنش نیست. مجموعه مطالبی که درمورد کلیشه های ژانرهای مختلف از این سایت منتشر میشه، صرفا جهت آشنایی بیشتر با ژانرهای محبوب سینما هستن.

کلیشهی شمارهی 1: نرو اونجا!
همه ممکنه فیلم هایی رو دیده باشیم که شخصیت اصلی، صدای عجیبی از زیر زمین میشنوه و به جای اینکه فرار کنه یا به پلیس خبر بده، با یه چراغ قوهی ضعیف میره تا وضعیت رو چک کنه.
تقریبا همیشه هم مشخصه که این کار حماقت آمیزه یا داره با بی احتیاطی انجام میشه.
کلیشه شماره 2: قربانی همیشه میلغزه.
در این مواقع، قاتل در حال تعقیب کردن شخصیت اصلیه و قربانی حتما یا می افته یا موبایلش میوفته توی جوب و بعضا با لباس و کفش دست و پا گیری به جنگل رفته و نوعی هماهنگی بین قربانی و قاتل وجود داشته تا راحت تر گیر بیوفته یا صحنه قشنگ تر بشه.
کلیشه ی سوم: هیولا صرفا وقتی دیده میشه که نور قطع بشه.
تا وقتی چراغ ها روشنن هیولا نیست ولی به محض اینکه فیوز میپره، هیولا با لبخند ظاهر میشه.
کلیشه ی چهارم: خونه ی قدیمی با گذشته ی تاریک
خانواده ی بی خبری، خونه ای رو میخرن که قبلا اتفاق ترسناکی مثل قتل درونش رخ داده ولی چون قیمتش خوبه اونجا میمونن.
درواقع توی این فیلم ها، قربانی ها دقیقا همون کاری رو میکنن که نباید بکنن. مثلا در فیلم The Purge 2013 شخصیت ها همه ی اقدامات امنیتی رو انجام ولی در حساس ترین لحظه ی ممکن، یک حرکت احمقانه، کل نقشه رو به باد میده.
در فیلم پاکسازی، خانواده ی سندین توی یک خونه ی فوق امن زندگی میکنن که سیستم های حفاظتی پیشرفته ای برای شب پاکسازی داره ولی پسر خانواده، از روی دلسوزی، در رو باز میکنه تا یه مرد زخمی رو نجات بده و همین باعث میشه که گروهی از قاتل ها بیان سراغشون.
یا مثلا توی فیلم جدیدی به اسم چشم قلبی، همه میدونن که توی روز ولنتاین، یه قاتل دیوونه داره میگرده ولی باز میان یه جای خلوت قرار میذارن یا دوتایی و در ملا عام میرن بیرون تا تعقیب بشن.
البته کارهای ترسناکی هم هستن که این الگوی حماقت رو چندان تکرار نکردن و اتفاقا موفق هم شدن. مثلا مجموعه فیلم مقصد نهایی، لزوما الگوی حماقت نداره اما از کلیشه هم دور نیست.
درواقع کلیشه های مقصد نهایی، از جنس تصمیم احمقانه نیستن بلکه الگوی سرنوشت اجتناب ناپذیر رو دنبال میکنن.
یک نفر، معمولا نوجوان، یه رویا یا پیش بینی داره که قراره یه فاجعه ی بزرگ اتفاق بیوفته. در این مجموعه داستان، مرگ نظم خودش رو داره. مرگ مثل یک حسابدار دقیق عمل میکنه و اگر کسی از مرگ فرار کنه، باید طبق نوبت بمیره.

در این فیلم، مرگ مثل یک کارگردان هنری عمل میکنه و هیچکس ساده نمیمیره؛ همیشه زنجیره ی عجیبی از اتفاقات باعث مرگ میشه.
هیچکس حرف فرد صاحب حقیقت رو باور نمیکنه. این الگو رو ممکنه به کرار در فیلم های مختلفی دیده باشید. شخصیت اصلی میگه من یه پیش بینی داشتم ولی بقیه میگن تو دیوونه هستی. ولی اتفاقا تک تک اتفاقات غیر منطقی ای که شخصیت اصلی پیش بینی میکنه رخ میدن.
در داستان هایی مثل مقصد نهایی، عمدتا مرگ رو به یک نیروی فراتر نسبت میدن که وام گرفته از داستان های قدیمی میتونه باشه. حتی اگر مرگ به صورت خیلی تصادفی اتفاق بیوفته باز هم منشائش یک نیروی غیر این جهانی توصیف میشه. فیلمی مثل مقصد نهایی، درمورد عرفان صحبت نمیکنه یا از پدیده هایی مثل جن و روح استفاده نکرده اما اتفاقا خیلی به یک نیروی نادیده دامن میزنه که جبرگرا و خشنه. چرا باید یه عده آدم ظاهرا رندوم به ترتیب و اینقدر دردناک بمیرن؟ ما نمیدونیم. صرفا باید یاد بگیریم که از دیدنش لذت ببریم.
در مقصد نهایی، مرگ مثل یک موجود نامرئی عمل میکنه و بیشتر از روح وار بودن، مثل یک سیستم دقیقه که وقتی کسی ازش فرار کنه، با وسواس برمیگرده تا نوبت رو اجرا کنه.
این داستان، برخلاف فیلم های کلاسیک ترسناک، شخصیت ها نمیتونن با قاتل مذاکره کنن، فرار کنن یا حتی بفهمن چرا انتخاب شدن. این نوعی اضطراب اگزیستانسیال ایجاد میکنه و انگار که مرگ، مثل خود زندگی، بی منطق و بی رحمه و ما صرفا تماشاگر هستیم.
فکر میکنم این الگوی مرگ هنرمندانه و تاریک، از ترسی که در ناخودآگاه جمعی، نسبت به موضوع مرگ وجود داره تغذیه میکنه. اصولا افراد خیلی کمی، قبل از مردنشون با موضوع مرگ کنار میان و ما براش لزوما آماده نیستیم. در ادبیات و هنر هم مرگ رو بیشتر یک تصویر شوم میدونیم که پشت سرش، اندوه، فقدان و دلتنگی رو به جا میذاره حتی اگر بازمانده ها، افرادی مذهبی و باورمند به زندگی ابدی باشن.
جمع بندی
فکر میکنم چیزی که لازمه ترسناک جلوه داده بشه مرگ نیست بلکه کیفیت زندگی و میزان دشواری جدا کردن یک فرد از یک الگوی زندگیه. درواقع تلاش و تقلای قربانی ها، شاید درظاهر به خاطر ترس از مرگ باشه ولی شاید در ناخودآگاه ما، میل به زیستنه که خیلی قدرتمنده و حتی ممکنه گاها تبدیل به میلی بیمارگونه بشه. مثلا وقتی که کسی حاضر میشه برای بقا، زندگی دیگران رو تاریک کنه یا بهشون آسیب بزنه و غارتشون کنه، دیگه نمیشه گفت که اون فرد، میل به زیستن نرمالی داره.