
نقد سینمایی عامه پسند
منتشر شده در تاریخ ۷ بهمن ۱۴۰۴
به عنوان فردی که به نقد فیلم علاقه داره، خیلی کم پیش میاد مطلبی رو ببینم که تحلیل خوبی رو به زبان ساده نوشته باشه. الگوی نوشتن متن های عامه پسند، معمولا توسط تیم هایی به کار گرفته میشه که قصد تولید محتوایی جهت بازاریابی دارن و توسط نویسنده های حرفه ای، چندان به کار گرفته نمیشه.

به این ترتیب، نقدها معمولا یا بیش از حد ساده و محدود به کلماتی مثل شاهکار و افتضاح میشن یا به حدی پیچیده و سنگین و عجیب هستن که صرفا میتونن با افراد خاصی ارتباط بگیرن.
الگوی نقد داستانی و عامه پسند، خیلی ساده است و ممکنه تا امروز هم بارها مطالبی از این دست رو خونده باشید. در این حالت، نویسنده سعی میکنه خواننده رو وارد یک تجربه ی زیسته کنه و بخشی از داستان زندگیش که لزوما واقعی نیست رو با مطلبش ترکیب کنه.
مثلا مطلب رو یک خاطره، حس یا موقعیت واقعی شروع میکنن ولی این نوع نوشتن، لزوما همیشه تاثیرگذار نیست مخصوصا وقتی که محتوا درمورد چیزی مثل نقد فیلم باشه.
به شخصه بارها این نوع مطالب رو دیدم و درک میکنم هدفشون چیه اما اغلب خیلی فیک هستن یعنی حس اینو میده که نویسنده داره دروغ میگه یا داستانش اصلا هم جالب نیست یا نحوه ی روایتش جذابیتی نداره.
درواقع نویسنده فقط سعی میکنه یک فرم خاص رو تقلید کنه و واقعا چیزی که درموردش حرف میزنه رو تجربه نکرده. جمله ها میتونن پر از استعاره های بی ربط یا توصیف هایی باشن که بیشتر شبیه تقلید از سبک های ادبیه و تلاشی برای بیان واقعی احساسات اتفاق نمی افته.
عمدتا هیچ کشف یا تاملی درونشون نیست و فقط یه خاطره ی سطحی یا یه حس کلی مطرح میشه و به بینش و نقد واقعی نمیرسه.
توی این نوع متن ها، نویسنده چون سعی داره محصول یا تجربه ی خاصی رو تبلیغ کنه، سراغ ایجاد حس خوب و نوستالژیک و شگفت انگیز میره. انگار صرفا یک قدم از توصیفات کلیشه ای مثل شاهکار و بی نظیر، جلوتر رفته. درواقع میشه حس کرد که نویسنده قصد روایت نداره بلکه میخواد چیزی رو بفروشه و برای این کار، وانمود به داشتن نوعی حس نوستالژیک یا زبان شبه ادبی میکنه تا مخاطب رو نرم کنه.
در این حالت، هدف لزوما انتقال تجربه نیست بلکه نویسنده دنبال جلب توجهه و سعی میکنه نوعی حس خوب باشه نه اینکه واقعا چیزی رو تحلیل کنه یا بفهمه.
داستانی که قراره به یک متن تجاری یا وبلاگی گره بخوره، لزوما نیازی نیست که یک داستان شاد و زیبا یا نوستالژیک باشه. یک داستان لازمه که مخاطب رو با خودش درگیر کنه و تحریکش کنه به قضاوت کردن که برای منتقد محافظ کاری که دوست نداره براش حاشیه درست بشه و همینطوریش به اندازه ی کافی، کامنت منفی میگیره، انتخاب بیش از حد جسورانه ایه.
حس خوب، واکنش منفی کمتری میگیره و عموما چنین سناریوهایی قابل پیش بینی تر هستن. مخاطب میدونه قراره با یه خاطره ی شیرین رو به رو بشه و راحت تر هم میشه چنین داستان هایی رو فروخت یعنی برندها ترجیح میدن با حس خوب در ذهن مخاطب بمونن و سوال های سخت دیرهضم ایجاد نکنن.
یکی از چالش های ذهنیم اینه که چطور میشه داستان رو با نقد ترکیب کرد چون شاید بشه گفت که نقد فیلم، بیش از هنر، مرتبط با علوم انسانیه، بخصوص نقدهایی که سعی دارن محتوای فیلم رو بررسی کنن.
نقد فیلم، اگر بخواد به محتوای واقعی اثر بپردازه، باید از جنس علوم انسانی باشه و صرفا زیبایی شناسی رو درنظر نگیره. این یعنی داستان، اگر قرار باشه وارد نقد بشه، باید نه تزئینی باشه و نه فیک بلکه باید مثل یک ابزار شناختی عمل کنه.
جمع بندی
شاید بشه داستان رو به عنوان نقطه ی ورود به مساله استفاده کرد یا از تجربه برای تحلیل استفاده کرد نه لزوما برای تزئین مطلب. مثلا نویسنده میتونه خودش رو درمورد دیدن طیف خاصی از فیلم ها به چالش بکشه و گزارشی از نحوه ی مواجهه با یک تجربه ی جدید رو ثبت کنه. هر فیلم، برای یک منتقد، میتونه ماموریتی برای کشف چیزی باشه که مخاطب هنوز مایل به کشف کردنش نیست و تفاوت در اینه که منتقد خودش رو ملزم به تهیه ی یک گزارش از تجربه ی جدیدش میکنه و میتونه بگه که دیدن یک فیلم، چه تاثیری روی نگاهش به زندگی گذاشته.